در زخم او زاری مکن دعوی بیماری مکن
صد جان شیرین داده ام تا این بلا بخریده ام...
وفا و عهد نکو باش ار بیاموزی
وگرنه هر که تو بینی ستمگری داند
شهر خالیست ز عشاق بود کز طرفی
مردی از خویش برون آید و کاری بکند؟
"عقاب جور گشوده ست بال در همه شهر
کمان گوشه نشینی و تیر آهی نیست"
ماه مرشد ما را بر بالای تپه ای برد و درختی را نشانمان داد.دست های درخت بالا بود و داشت دعایی می کرد .همه خواب بودند و تنها او بود که بیدار بود.برگهای سبزش بوی حق می داد.
ماه مرشد گفت: این درویش سبز پوش را که می بینید قرن هاست که اینجا ایستاده است و با خدا گفتگو می کند .این درویش سبز پوش اما نامش سرو نیست٬نه انار و نه گلابی و نه گیلاس.نام این درخت٬درخت اندوه است و ریشه هایش از اشک آب می خورد.هر کس اندوهی دارد به پای این درخت می ریزد٬هر کس غمی دارد و غصه ای زیر این درخت به خاکش می سپارد.این درخت اما می داند که چگونه تلخی اندوه را به شیرینی بدل کند.او درخت اندوه است.میوه اش اما شور و شادی وشکر وشیرینی.
درخت اندوه همچنان ذکر می گفت و دستهایش همچنان رو به آسمان بود که پیرزنی نحیف و رنجور خودش را به او رساند و به پایش نشست و گریست و گریست و گریست.پیرزن رفت و اشکهایش جوی شد به پای درخت اندوه.درخت همچنان ذکر می گفت و دستهایش همچنان رو به آسمان بود که شاعری آمد و شعرهایش را به پای او ریخت.خاک پای درخت را کند و کند و کند.و کلمه هایش را خاک کرد٬شعرهایش را و هزار حرف نگفته را.و رفت.
درخت اندوه همچنان ذکر می گفت و دستهایش همچنان رو به آسمان بود که کودکی آمد٬جوجه گنجشگی در دستش بود ٬مرده.کودک قبر کوچکی کند و از برگهای درخت اندوه کفنی برای گنجشگ درست کرد٬گنجشگ را در قبر گذاشت و سنگی بر آن نیز.سنگی کوچکتر از کف دستهای کوچک.
فاتحه ای برای گنجشگ خواند و اشکی ریخت و رفت.فردا صبح اما٬اشک های پیرزن خنده ای شد بر شاخه ی درخت و واژه های تلخ شاعر٬شعری شیرین شد بر شاخه درخت و جوجه مرده پرنده ای شد آواز خوان و سرخوش بر شاخه ی درخت.پیرزن سبدی آورد ٬شعرها را از درخت چید٬کودک آمد اما گنجشگ را شاخه نچید.تا بماند و آوازی بخواند٬شادمانه.
ماه مرشد گفت:درود خدا بر این درخت باد که مومن است٬زیرا مومن تلخ می خورد و شیرین بار می دهد.ما رفتیم و آن مومن بی ادعا اما همچنان ذکر می گفت و دستهایش رو به آسمان بود.
(عرفان نظر آهاری)
دنیا دیوار های بلند دارد و درهای بسته که دور تا دور زندگی را گرفته اند.نمی شود از دیوارهای دنیا بالا رفت.نمی شود سرک کشید و آن طرفش را دید.اما همیشه نسیمی از آن طرف دیوار کنجکاوی آدم را قلقلک می دهد.کاش این دیوارها پنجره داشت و کاش می شد گاهی به آن طرف نگاه کرد.شاید هم پنجره ای هست و من نمی بینم.شاید هم پنجره اش زیادی بالاست و قد من نمی رسد.
با این دیوار ها چه می شود کرد؟می شود از دیوارها فاصله گرفت و قاطی زندگی شد و می شود اصلا فراموش کرد که دیواری هست.وشاید می شود تیشه ای برداشت و کند و کند و کند.شاید دریچه ای٬شاید شکافی٬شاید روزنی.
همیشه دلم می خواست روی این دیوار سوراخی درست کنم.حتی به قدر یک سر سوزن٬برای رد شدن نور٬برای عبور عطر و نسیم٬برای...بگذریم.
گاهی ساعت ها پشت این دیوار می نشینم و گوشم را می چسبانم به آن.و فکر می کنم اگر همه چیز ساکت باشدمی توانم صدای باریدن روشنایی را از آن طرف بشنوم.اما هیچ وقت همه چیز ساکت نیست و همیشه چیزی هست که صدای روشنایی را خط خطی می کند.
دیوارهای دنیا بلند است.دیوارها.و من گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار.مثل بچه ی بازیگوشی که توپ کوچکش را از سر شیطنت به خانه ی همسایه می اندازد٬به امید آنکه شاید در آن خانه باز شود .گاهی دلم را پرت می کنم به آن طرف دیوار.آن طرف حیاط خانه ی خداست.و آن وقت هی در می زنم٬در می زنم٬در می زنم.و می گویم"دلم افتاده توی حیاط شما ٬می شود دلم را پس بدهید..."
کسی جوابم را نمی دهد٬کسی در را برایم باز نمی کند.اما همیشه دستی دلم را می اندازد این طرف دیوار٬همین.و من این بازی را دوست دارم.همین که دلم را پرت می کنند این طرف دیوار٬همین که...
من این بازی را ادامه می دهم و آن قدر دلم را پرت می کنم٬آنقدر دلم را پرت می کنم تا خسته شوند٬تا دیگر دلم را پس ندهند.تا آن در را باز کنند و بگویند:بیا خودت دلت را بردار و برو.آن وقت می روم و دیگر هم بر نمی گردم.من این بازی را ادامه می دهم...
(عرفان نظر آهاری)
یه مدت بود که به تقویم نگاهی نکرده بودم و فکر می کردم که هنوز ماه رجب اما امشب وقتی که اخبار گوش می کردم با وجود اینکه قبلا تا آخر اخبار رو گوش نمی کردم تا آخرش پای تلویزیون موندم که گوینده ی خبر اوقات شرعی رو اعلام کرد و اینکه فردا دوم شعبان است شکه شدم یعنی ماه رجب تموم شد.فهمیدم که یه مدت مشغولیت ذهنی من رو از خیلی چیزا دور کرده بود و مهمتر از همه اینکه از خودم دور شده بودم.چند دقیقه ی پیش به خودم اومدم و رفتم مناجات شعبانیه رو خوندم خیلی بهم چسبید گفتم یه تیکه هاییش رو گلچین کنم و تو این دفتر خاطرات اینترنتی بنویسم اما کار سختی بود چون همه جاش قشنگ بود و انرژی زا با این حال چند تیکه اش رو انتخاب کردم:
ای خدا اگر من لایق رحمتت نیستم ٬تو لایقی که برمن
از فضل و کرم بی پایانت جود و بخشش کنی.
خدای من!اگر مرا به جرمم مواخذه کنی
تو را به عفوت مواخذه کنم
و اگر مرا به گناهانم بازخواست کنی
من هم تو را به مغفرتت بازخواست کنم.
و اگر مرا به آتش دوزخ بری اهل آتش را آگاه خواهم کرد
که:من تو را جدا دوست می دارم.
خدای من!اگر در مقابل طاعتت علمم اندک و بی مقدار است
پس در مقابل رجا و امید به کرمت آرزویم بسیار است.
خدای من!مرا از آن کسانی قرار ده که دائم به یاد تواند
و هرگز عهد تو را نشکنند و از سپاس گزاریت لحظه ای غافل نشوند.
التماس دعا
هر چه در دنیا گنجشگ و قناری هست٬
با پرستوها و کبوترها
همه را باید یکجا به قفس انداخت!
روزگاری ست که پرواز کبوترها در فضا ممنوع است .
که چرا به حریم جت ها خصمانه تجاوز شده است!
روزگاریست که خوبی خفته ست
و بدی بیدار است.
و هیاهوی قناری ها خواب جت ها را آشفته ست!
غزل حافظ را می خواندم:
" مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو "
تا به آنجا که وصیت می کرد:
" گر روی پاک و مجرد چو مسیحا به فلک
از فروغ تو رسد به خورشید صد پرتو "
دلم از نام مسیحا لرزید
از پس پرده ی اشک
من مسیحا را بالای صلیبش دیدم
با سر خم شده بر سینه٬که باز
به نکوکاری٬پاکی٬خوبی
عشق می ورزید.
و پسرهایش را
که چه سان "پاک و مجرد "!به فلک تاخته اند
و چه آتش ها هر گوشه به پا ساخته اند
و برادرها را خانه بر انداخته اند!
دود در "مزرعه ی سبز فلک "جاریست.
تیغه ی نقره ی "داس مه نو "زنگاریست٬
و آنچه " هنگام درو "حاصل ماست
لعنت ونفرت وبیزاری ست!
روزگاری ست که خوبی خفته ست
و بدی بیدار است
و غزل های قناری ها خواب جت ها را آشفته ست!
غزل حافظ را می بندم از پس پرده ی اشک٬
خیره در مزرعه ی خشک فلک می نگرم
می بینم:
در دل شعله ی دود
می شود "خوشه ی پروین"خاموش!
پیش خود می گویم:
عهد خود رایی و خود کامی ست٬
عصر خون آشامی ست
که درخشنده تر از خوشه ی پروین سپهر
خوشه ی اشک یتیمان ویتنامی ست!
(فریدون مشیری)
خدایا !اگر غم لشکر انگیزذ که کامم را به هم ریزد٬دلخوشی ام تنها تویی
و اگر محروم و ناامید شوم٬چشم امیدم به توست
و اگر با مصیبت ها روبرو گردم٬فریاد رسم تویی
و هر آنچه که از دستم رفته است٬جایگزین آن در پیش توست
و هر آنچه که تباه گردد ٬تنها تویی که سامانش دهی
و آنچه را که نمی پسندی٬دگرگون سازی.
پس بر من منت نه و پیش از بلا و گرفتاری
عافیت عطا کن
و پیش از طلب
توانگری
و پیش از گمراهی
مرا هدایت فرما
و از عیبجویی و شماتت این و آن
مرا کفایت فرما
و امنیت روز رستاخیز را ارزانی ام دار
و از هدایت نیکو برخوردارم فرما.
( قسمتی از صحیفه ی سجادیه )
خطی نوشته بود:
"من گشته ام نبود!
تو دیگر نگرد
نیست!"
این آیه ی ملال در من هزار مرتبه تکرار گشت و گشت
چشمم بر این همه سرگشتگی گریست
چون دوست در برابر خود می نشاندمش
تا عرصه ی بگوی و مگو می کشاندمش:
ـ در جستجوی آب حیاتی؟
در بیکران این ظلمات آیا؟
در آرزوی رحم؟عدالت؟
دنبال عشق؟
دوست؟...
ما نیز گشته ایم
" و آن نیز با چراغ همی گشته ایم "
آیا تو نیز٬ ـ چون او ـ "انسانت آرزوست؟ "
گر خسته ای بمان و اگر خواستی بدان:
ما را تمام لذت هستی به جست و جوست.
پویندگی تمام معنای زندگیست.
هرگز
" نگرد نیست"
سزاوار مرد نیست...
فریدون مشیری